تبليغاتX
خاموش ترین ستاره

شبها چشمانم را می بندم سخت در خوابی فرو می روم که شباهتی عجیب به مرگ دارد ؛ خوابی که ابتدایش ارواح و جنیان خوش آمد گویان تازیانه می زنند مرا ،...

در امتداد کابوسهایم گرگ سفید ، وحشی و خشنی را می بینم که سخت دستانم را می فشرد

پنجه هایش روی صورتم نقشهایی می کشند زیبا اما دردناک

خون جاری شده از صورتم را به آسانی لمس می کنم ، فریادهای بی صدایم را می شنوم اما نمی شنوند !

در پایان هم موجی عظیم تمام وجودم را فرا می گیرد و با احساس خفگی از خواب بیدار می شوم ، به زندگی بازمی گردم که ای کاش خفه می شدم ای کاش … و باز روز از نو روزی از نو

صبح من در حالی آغاز می شود که اطرافم را موجوداتی فرا گرفته اند که انسان می خوانندشان ؛ جاندارانی دو پا ، وحشی تر و خون خوار تر از هر گرگ سفیدی ، جاندارانی که می خورند و می خوابند و نفس می کشند و می دوند و به زیر می کشند و می سوزانند و نابود می کنند و باز می خورند و می خورند و...

 خون خوارند … آدم می خورند ... کاش هیچ وقت بیدار نمی شدم

      

شبی آرام ، بی احساس ، سرد و اندکی خاموش

                                                         پر از اما پر از افسوس

 

                                   که ای شیواترین خاموش ، که ای کوچکترین فانوس ...

               تو را می خواند امشب باز اذرائیل  ؛ سرد و خشک و بی صدا

 

                می آیی از آن سوی رویاها

                                      که امشب آمده بی تو

                                                          پر از کابوس

 

می شوی خندان و خوشحال از رهایی ، از جدایی ، از رسیدن تا به دیروز و پریروز و ...

 

چشمها بسته به امید دگر خوابی پر از کابوس

و امشب باز من بیدار می خوابم پر از کابوس!

 


الان درست زمانیه که احساس نفرتم نسبت به همه به خصوص خودم از هر وقت دیگه ای بیشتر شده

الان درست زمانیه که بیشتر از هر چیزی و هر کسی نیاز به یه تیکه طناب دارم و یه جای با صفا

الان درست زمانیه که به وسعت خنگی و احمقی و بد شانسی و حماقت خودم بیشتر پی می بردم

الان درست زمانیه که اونقدر حرصم در اومده که حاضرم همه چی رو کنار بذارم  و فقط و فقط از اول دیفرانسیل خر بزنم تا ثابت کنم از من خرتر وجود نداره

الان زمانیه که به خاطر باتو بودن دوباره دارم جواب پس می دم

ولی این دفعه به خودم جواب پس می دم به خود احمقم که فقط تو رو می خوام و بس

الان زمانیه که من زدم به سیم آخر و دارم چرت می گم

الان نمی تونم بفهمم و درک کنم این همه تغییر رو

 دانشکده نفت آبادان  یا مهندس کامپیوتر اونم از نوع IT اونم دانشگاه پیام گور ....

 

الان زمانیه که فقط و فقط می خوام بمیرم

 

و امروزپنجشنبه 14 شهریور 87 ، پر از کابوس

+ نوشته شده توسط گل یخ در سه شنبه 12 شهریور1387 و ساعت 9:52 |

وقتیکه وسط تابستون با یه عالمه عشق و شور و گرما از یه جای داغ بر می گردم به بام ایران و می بینم این جا هنوز بارون میاد تعجب می کنم!

وقتی یادم به قصه ی خنده دار سرنوشتم می افته می خندم و بعد تعجب می کنم !

وقتی که می بینم فرق من و من فقط 500 کیلومتره گریه م می گیره و بعدش تعجب می کنم !

وقتی که تیکه پاره های زندگیمو به هم می چسبونم و می بینم جای یه تیکه همیشه خالیه داغ می کنم و باز تعجب می کنم !

وقتی که یه هفته تموم حتی رنگ تنهایی رو هم نمی بینم و بعد از یه هفته بر می گردم و چشمم به تابلوی "شهرکرد 5 کیلومتر" می افته یه دفعه یخ می کنم و بعدش دوباره تعجب میکنم که چقدر غریبم در این زادگاه منجمدم!

خیلی زودتر از اونی که فکرشو می کردم دلم تنگ شده واسه ی خرابه های پر خاطره ت ، واسه ی نفس تنگی هام تو گرمای 50 درجه ت!

دو سالی می شه دارم لحظه شماری می کنم واسه رسیدن ولی حیف که .orgسنجشwww. قراره دوشنبه جواز زندگیمو باطل کنه!

و منی که تا دیروز یخ بودم و امروز به 100درجه رسیدم جز اینکه دلمو خوش کنم به خاطراتم کار دیگه ای نمی تونم بکنم .

خاطراتی که با کسی ساختم که دوسش دارم ولی نمی دوتم چرا  10(علامت سوال)

 

که اگه نبودی ، اگه منتظر دیدنت نبودم هیچ گاه تن به برگشت نمی دادم !

 

+ نوشته شده توسط گل یخ در جمعه 4 مرداد1387 و ساعت 14:12 |

پریروز فهمیدم که دیگه آدم نیستم ، منم مثل تو شدم یه حیوون ، دیشب تو خواب به جای اینکه سگها دنبالم کننن من دنبالشون می کردم ، امروز صبح تو آیینه یه آدمی رو دیدم که اصلا شبیه من نبود ، یه آدم احمق و خنگ و ابله و نفهم و کور و ...

تصمیم گرفتم خودم رو قایم کنم از همه ، از شیوا ، از گل یخ ، از همه...

دو دقیقه پیش کنار پنجره ی اتاقم ستاره ها رو که دیدم خنده م گرفت ، می خندیدم از ته دلم ، جات خیلی خالی بود ... البته اونا هم بی کار نبودن و زار زار به حالم گریه می کردن ( خوشحالم ، خیلی زیاد چون همیشه من گریه می کردم اونا می خندیدن )

از دو دقیقه پیش تصمیم گرفتم دیگه منتظر نباشم ، حالم از انتظار به هم می خوره                              

دلم می خواد بمیرم ، نه واسه ی امروز ، نه واسه ی فردا ، به خاطر دیروز ؛ دیروزی که هر روزم رو داره ازم می گیره

                        

 

اینکه هنوز هم نفس می کشم دلیلی بر زنده بودنم نیست

در صورتی که طبق معمول حالم از همه به هم می خورد ، صبورانه ثانیه ها را می شمارم یکی پس از دیگری ، درست مثل دیروز و دیروزتر ها

هنوز هم با زبان بی زبانی با من حرف می زنی ؟؟؟؟

با منی که هنوز" زبان و ادبیات فارسی" را تمام نکرده ام ؟

گاهی اوقات در خواب جانم را می گیری تا ثابت کنی که گناهکارم ؟!! به منی که خیلی وقت است به تو ثابت کرده ام که نمی فهمم زبانت را...؟

هنوز هم مجازات من ادامه دارد؟ تا.......

اما... اما من هنوز هم شبها به امید دیدن کرکس هایی می خوابم که در حال تکه تکه کردن جنازه ام هستند

من هنوز هم خوابم و لحظه شماری می کنم برای دیدن بزرگترین کابوس زندگی ام

و تو کماکان خوشحال باش و بخند به من

 

+ نوشته شده توسط گل یخ در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 22:14 |

چقدر سخته به یه نفر قول بدی: که دو روزه فراموشت می کنم و روز سوم وقتی دوباره شب می شه وقتی آسمون تاریک می شه دوباره همه چی بیاد جلوی چشمت و تا صبح با خودت تکرار کنی : عجب غلطی کردم!

چقدر سخته وقتی اونی که دوسش داری ، اونی که دوست داره بهت بگه : "شیوا فقط برو..."

در حالی که شیوا تو دلش هزارتا حرف و هزارتا دلتنگی هست که تا صداتو می شنوه ، یادش می ره که بگه :

دلم برات تنگ شده !

شایدم روش نمی شه ازت بخواد که بیایی ، آخه هنوز یه هفته هم نیست که رفتی.

چقدر سخته رک حرف زدن و "فقط برو" های بعدش .

نه " اگه می ری فقط برو" های بعدش .

چقدر سخته پاک کردن ایمیلی که 4 ساعت طول کشیده تا بنویسیش و وقتی دوباره از اول می خونیش تا send کنی یادت می افته که باید فقط بری...

 

چقدر آسونه برات :" شیوا فقط برو"

آخه من که می دونم دلت واسه شیوا تنگ شده ، من که می دونم دوسش داری... چرا می گی برو؟؟؟

چقدر آسونه گور خودتو با دستای خودت بکنی

چقدر آسون دلم برات تنگ می شه ، چقدر آسون می گی "برو" ، چقدر آسون می گی پر رو شدی...

 

حالا شیوا می خواد "فقط بره" ، خاطرات زیادی رو شونش سنگینی می کنن ، با اینکه توان شونه خالی کردن نداره می ره ، پیاده می ره ، ولی خوشحاله ، خوشحاله و می خنده 

می خنده به این که تو هنوز تو چشمای خندون شیوا اشک می بینی

 

حالا شیوا مثل دو سال پیش نشسته واسه کنکور می خونه و یه کودک بهش قول داده که واسش دعا می کنه ، مثل دوسال پیش ، ولی حالا اگه قبول بشه دیگه کسی نیست که بهش زنگ بزنه و اونقدر پشت تلفن جیغ و داد کنه که ... حالا اگه نذارند بره اهواز کسی نیست که رو شونه هاش گریه کنه ...

حالا شیوا "فقط رفته" و خوشحاله که دل هیچکسی رو نشکسته ، خوشحاله که "فقط رفته"

 

فقط برو...

 

+ نوشته شده توسط گل یخ در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 16:30 |

 نشانه های وسیعی از خستگی در وجودم موج می زند و من هم چون انسانی منگ و گیج تنها پلکهایم را می بندم و گاهی اوقات به خواب می روم و باز هم خسته ام ...

خسته ام از اردی بهشت تکراری ؛ از روزهای بلند و شبهای پر عذابش

عجیب تا اینجا پیش آمده ام ؛ آن هم پیاده ...؟!

 

           

 

از فردوسی تا فصیحی پیاده می آیم ، پاهایم ناتوان در پی تاکسی می ایستند و من احمق بی آنکه بفهمم خیابان یک طرفه ست سوار بر تاکسی تا چهارراه دامپزشکی می روم ، درست زمانی که خوشحال از رسیدن از تاکسی پیاده می شوم ... کوهی از دلهره بر من فرود می آید که در 4 دقیقه و دو ثانیه ( 4 سال و دو ماه ) کیلومترها پیموده ای و در حالیکه چشمانم پشت سرم را می خوانند باز من احمق با پاهای خسته در خیابان حافظ می دوم تا به ناکجا آباد برسم ...

اگر سوار بر پرشیای مردان نامرد هم می شدم تا کنون هزاران بار رسیده بودم ...

حیف که دل تصعید شده ی من هنوز هم خوش است به اتوبوس های حافظ شمالی

 

این من نیستم که فاکتوریل تو را می خواهم !

اینها اشکهای من نیستند که بی خود و بی جهت سرازیر می شوند برای هیچ ... من خسته ام ...

خوشحال هستند و پر غرور از اینکه من هنوزهم پیاده ام و هنوز در پی نفت .... مشتق می گیرم !

 

+ نوشته شده توسط گل یخ در شنبه 28 اردیبهشت1387 و ساعت 21:38 |

امروز درحالیکه هنوز ردپای چشمانت روی صورت خیسم نقش غرور می کشند ، باز هم دلم تنگ است...

امروز درحالیکه فقط و فقط دَم تو بازدمی ست برای من ، باز هم دلم تنگ می شود...

امروز درحالیکه با ذوب اشکهایم ثابت می کنم اردیبهشت را ، باز هم دلم تنگ می شود ...

امروز درحالیکه دیروز و امروز و فردا و پس فردایم با تو می گذرد ، بازهم دلم تنگ می شود ...

 

دلم تنگ می شود وقتی عقربه های ساعت آبی اتاقم هر شب دست به دست هم به 00:00 می رسند و دیگر هیچ

دلم تنگ می شود وقتی هنوز هم شادمهر می خواند : دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه ، دوباره این دل دیوونه ...

دلم تنگ می شود وقتی به یاد می آورم بودنت را و بی دست و پایی من برای فهمیدنت را

 

می خواهم برای اولین و آخرین بارهم که شده کابوس تبخیرم را به فراموشی بسپارم و برای هزارمین بار با تمام وجود بدانم قدر لحظه هایم را

می خواهم کنار بگذارم ترس را ، خواب را ، میله های اطرافم را ، یخ و سنگ و برف و آتش و آب و بخار را ، همانطور که شیمی 2 و عربی 2 را کنار گذاشتم

می خواهم امشب بعد از 1 سال و 5 ماه باز پرده های اتاقم را کنار بزنم و تو را جست و جو کنم ، حیف 1سال و 5 ماه است که پریز تلفن اتاقم از بیخ قطع شده ...

 

این چهارمین باریست که CD شادمهر در حال repeat خاطراتم است ، با این حال هنوز هم آسمان خاموش است

امشب باز من تنها بیدارم ...؟!

+ نوشته شده توسط گل یخ در جمعه 13 اردیبهشت1387 و ساعت 21:43 |

shivatarinsokoot

اگر زنده بودم زندگی می کردم

من فقط به دو روزی زمان نیاز دارم

تا امروزش متولد شوم

و فردایش بمیرم

من تنها دوثانیه زمان می خواهم تا نفس بکشم

حیف ...

حیف که با اینکه امروز دقیقا 20 سال از بزرگترین اشتباه عمرم میگذرد

هنوز هم زنده ام!

که اگر زنده بودم می مُردم ...؟!

 

خدایا ، خالقا... انسانی کوچک و ناتوانم

قادر به درک هستی و جاندارانش نیستم نمی فهمم بودنم را دلیل نفس هایم را ...

 خارج از ادراک من است زمان ... زمین ... چرخشش ... طلوع و غروبش ...

فروردین امسال هم پر از نگاه گذشت

هوا گرم شد درختها شکوفه زدند

و من فقط نگاه کردم ،

همه چیز از اول شروع شد عید اومد و رفت

و من با بی تفاوتی نگاه کردم ...

هنوزهم نگاه می کنم به ساعت اتاقم که 7 را نشان می دهد ، من نگاه می کنم به آسمان اتاقم که در حال تاریک شدن است  

                         

من نگاه می کنم به اردیبهشت که دراوج بی شرمی بازمی آید وبازتداعی می کند برای من که هنوزهم زنده ام!

 

من نگاه می کنم به قیافه ام که ابله تر از هربار پوزخند می زند به من و باز نگاه می کنم و نمی بینم

نگاه می کنم و نمی فهمم که فردا در حال نزدیک شدن است ...؟!

 

+ نوشته شده توسط گل یخ در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 و ساعت 21:0 |

بر خلاف گذشته ها خیلی سریع وزود میرم تورختخواب تا بخوابم ونبینم تاریک شدن آسمونو،تا نبینم ودلم نسوزه ؛ پتو رو می کشم رو سرم ، همه جا تاریک می شه ، دوست دارم چون بدون اینکه چشمامو ببندم تاریکی رو می بینم. تو آسمونی که واسه خودم درست کردم چند تا ستاره می کشم ؛ یکی شون پرنور ؛ یکی شون کم نور ، ستاره هایی که چشمک زنون دارن منو نگاه می کنن ، ستاره هایی که فقط مال منن. یه گوشه ی آسمونم که خاموش تر از همه جاست یه دایره ی سفید و پرنور می ذارم که همه ی آسمونمو روشن می کنه ، می گن اسمش ماهه ، بعد چند تا ابر می ذارم تو آسمونم ابرایی که تاریکند ولی وقتی از کنار ماه رد می شن سفید می شن مثل پنبه...

بعد همین جوری زل می زنم به آسمونم ، با ستاره هام حرف می زنم ، یاد بعضی چیزا که می افتم خنده م می گیره با ستاره هام می خندم ، بعضی وقتام گریه م می گیره نمی دونم چرا...؟!

می ترسم ستاره هام برن ولی بعد یادم می افته که مال خود خودمن ، خوشحالم از اینکه می تونم ستاره هامو لمس کنم ، تو دستم بگیرم ، امشب می خوام یه کارعجیب بکنم ، امشب می خوام خودم یه ستاره بشم ، برم تو آسمون ، کنار بقیه ی ستاره هام بشینم ، کنارشون باشم ، این دفعه اگه برم دیگه بر نمی گردم می رم پیش ماه ، چون تنهاست ، می رم تا تنها نباشه حالا منم یه ستاره شدم ، کنار ماه می درخشم ، احساس خوبی دارم ، انگار تازه متولد شدم ؛ گذشته ای ندارم ، آینده رو هم هر جور بخوام می سازم ، همه چیز خوبه اونقدر که شک کردم به بودنم...

یه دفعه از دور چند تا ستاره محو شدن ، چرا ؟ چی شده؟ داره جلو میاد ، ستاره ها یکی یکی می رن ؛ هوا داره روشن می شه ستاره هام دیگه نیستند ، دستمو دراز می کنم تا ماه رو بگیرم تو دستام و نذارم بره که...از خواب می پرم

دوباره صبح شده ، دوباره بیدار شدم ... پتو رو می کشم رو سرم تا ستاره هامو ببینم اما نیستند، نمی یان ، صداشون می زنم ... اما

آسمان اتاقم با کمال پر رویی گوشزد می کند به من صبحی دوباره را  و من باید بیدار شوم...؟!

 

 

+ نوشته شده توسط گل یخ در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 23:11 |

 

هنوز اردیبهشت تموم نشده اسفند اومده

کی حال بهار رو داره ؟

کی حوصله ی عید رو داره؟

به من چه ؟! فقط به خاطر اردیبهشته که فروردین رو تحمل می کنم .

و بعد از پشت سر گذاشتن کنکور ( لعنت الله علیه ) همین رو هم به فراموشی می سپرم .

از بس که x رو پیدا کردم

و گذاشتم تو معادله y رو پیدا کردم

و بعدش تازه فهمیدم معادله سه مجهولیه دیگه مخم هم تعطیل شده

حتی نمی دونم این زندگی که داره بی هدف

به بی نهایت میل می کنه آخرش به کجا می رسه ...

مبهم؟؟؟

 اونم واسه منی که هنوزم رفع ابهام رو یاد نگرفتم !

می گویند دچار جنون شده ام ،

حالم بس خطرناک است ،

تا جایی که ... به 0/0 رسیده ام و هنوز به دنبال x می دوم 

تازه اول راهم ... واسم دعا کنین ... که اگه امسال هم نشه بد می شه ... !؟

 

+ نوشته شده توسط گل یخ در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 17:5 |

                                                                                

همان موقع که زمان صورت خود را رو به ابدیت باز می گرداند 

همان موقع که زمین در اوج چرخش ، می ایستد؛ حتی لحظه ای کوتاه ، حتی ثانیه ای کوتاه تر

همان موقع که آسمان می رسد به سطح خاکی و مرده ی بشریت ؛ آسمانی که در نهایت بلندی و غرور ستارگان را در اوج می گذارد و خود به قعر می آید. 

در همان تنها کویر خیس و ترک خورده ی ذهنم ... ؛

می آیی، می بینم ، می خندم از بودنت، دیدنت، می آیند روز های سپید...

روزهایی که سپید مانده اند در میان تاریکیها

روزهایی که با تمام وجود یخ بودن را تجربه می کردم و لذت می بردم از سخت شدن ، سرد شدن ، دریغ از گرما، آتش ، اما سوزاندند مرا و سپید ماندند در میان خاموشی ها ؛ روزهای سپید اما یخ زده 

دانه دانه می چینم شکوفه های یخ زده ی سپید را 

با خود می خوانم اشعار کهنه و یخی خاطراتم را 

می نوازم نت هایی که  روزی عاشقشان بودم اما... فراموش کرده ام ، یخ زده اند

سازم در کمال بهت و ناباوری به یاد می آورد و خود به تنهایی می نوازد و گوشزد می کند ماندگاری زمستان را با لرزش سیمهایش

ساعت اتاقم با کمال پر رویی زمان های ربوده شده از من را به رخ می کشاند.....

 

خدایا!، من منتظر چه چیزی هستم؟ زمین می چرخد با سرعت تر از همیشه ، زمان می گذرد تند تر از همیشه

افسوس  ...!؟

 افسوس که آسمان در اوج بلندی به قعر آمده اما ستارگان را در خلاء محبوس کرده

 

+ نوشته شده توسط گل یخ در یکشنبه 5 اسفند1386 و ساعت 22:59 |

این چند روز سرم گرم شده به بازی دادن آدما ... دوباره مثل قبل چندتا جونور که سر راهم قرار می گیرن ؛ می خوان دوست بشن ، می خوان نزدیک بشن ، می خوان سوار پرایدشون بشم ...

و چه بسیار حیوانند این انسان نماهای مذکر... چقدر می خندم من ، این خاکستر بی جان .. خوشحالم که لا اقل قدرت کور کردن تک تکشان را دارم

امروز آنقدر روانم به هم ریخته که چرت و پرت گویان تایپ می کنم هر چیزی را...

کارم از فحش و ناسزا به جنس مخالف گذشته... امروز در حالیکه دلم برای خودم تنگ شده لعنت می فرستم به خودم که باز زنده ام و باز اکسیژن تلف می کنم و باز CO2 به اتمسفر می فرستم و باز زمین گرم و گرمتر می شود و باز آب می شوم و آب می شوم و ... نیست می شوم

آنقدر سرم شلوغ است که از درد بیکاری نشسته ام در حالیکه می لرزم ؛ می نویسم اراجیفی را ، شاید اندکی آرام شوم که چقدر آتش من سوزان است چقدر آتش من احمق است ، چقدر کوچک است ، چقدر ناتوان است ، که فقط مرا می سوزاند

امروز اتفاقی می فهمم که چقدر زیاد عشق می ورزم به موجودی که شاید انسان باشد شاید نباشد ، شاید مهربان باشد شاید نباشد ، شاید دوست باشد..دوست من..شاید نباشد ، اما هست داغ تر از من و در حیرانم که امروز با اینکه یخ زده ای هنوز دستان منجمدت مرا آب می کنند بی دلیل!

هستم و شاید فردا نباشم

چون دوست داشتن را برای اولین بار تجربه کرده ام باید بروم چون زیاد است اینگونه مهر اینگونه محبت اینگونه حماقت ...

می روم چون اینگونه آب شدن سزاوار من نیست

 

                                     به نقطه ای متضاد آنچه بودم رسیدم ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط گل یخ در دوشنبه 8 بهمن1386 و ساعت 8:7 |

باز از اعماق وجود ، باز در پی این شب سیاه ، باز در پی آن نگاه غمگین ...

تا کی بر پل زمان گداگونه بنشینم به امید تاجر دلی چون تو ؟!

تا کی عقلم را بر دلم حاکم کنم ؛ حاکمی مستبد؟!

تا کی چشمانم را به امید دیدن مهتاب باز نگه دارم ، تا کی دستانم را به قصد لمس کردن آسمان بالا ببرم و تا کی در حسرت رسیدن به آسمان با دستانی کوتاه ، چشمانی باز و دلی تاریک عاجزانه تمنا کنم ...؟

 

چرخ روزگار را با دستهای تاول زده ثابت کرده ام و به امید هر صدای پایی آنرا رها می کنم و چون می فهمم رویایی بیش نبود ...

هر لحظه که روزگار از دستم رها میشود هاله ای از زمان رخسارم را زرد و موهایم را سفید می کند و تپش قلبم نا امیدانه کندتر می شود...؟!

در آن غمکده ی تاریکی ، شب چشمانم را فرا می گیرد و باز آن ماه تابان امیدی نورانی ست

و صدای باد ...

              و شر شر باران ...

                         و پنجره هایی که بسته شده اند از ترس سرما ...

                                          و پرده هایی که کشیده شده اند از ترس تاریکی

اندکی صبر

          کمی تامل  ....

                 پایانی یخ ، سفید ، پر از آغاز با نام زمستان

                                                                

باز هم زمستان

 

 

+ نوشته شده توسط گل یخ در شنبه 22 دی1386 و ساعت 21:47 |

IMORTALY